دیگر رها شده ام…از این رهایی انگار!

بی‌قراری است گمانم. دیگر مدارا نمی‌کند، تاب نمی‌آورد، بی‌وقفه به در و دیوار می‌کوبد؛ درمان دارد اما جبر جغرافیایی مانع می شود و می خواهم تمام بزرگراهها و فاصله ها را توی مشتم جمع کنم و بریزم توی جیبم و پرواز کنم در هوای بودنت خیره خیره نفس بکشمت….

…..!رفتم تا همانجا كه تو روزگاري جواني كردي و عاشقي!اما تمام مغز استخوانم سوت کشید…چقدر عاشقی جنبه می خواهد و تاب آوردن سخت است!

خوبم اما بیشتر دلتنگ ،دیروز هم که خیلی آسمان ذهنم مه آلود بود بس که بحثمان شد و کوتاه شدند کلماتم…کاش هرگز1:

 نيمه يك راهم

كه گم كرده است پايانش را و

فراموش كرده آغازش را

 

مثل قطاري كه ريل را به ياد نمي‌آورد

و كودكاني را كه عصرهاي منتظر،

دست تكان مي‌دادند عقربه‌هاي تند گذر را.

مثل رودي كه در ميانه راه پشيمان شده از

رفتن

و پايش نمي‌رسد به كوه زاينده.

مثل ستاره‌اي كه از چشم خدا افتاده،

ول شده‌ام در خيابان شلوغ شب.

 

سرنوشتم انتظار كشيدن حادثه‌اي‌ست

سنگي به سمت قطار ايستاده پرت نمي‌شود.

رود تشنه فرو مي‌رود در خاطرات ابر

ستاره‌اي كه «شمال» نيست گم مي‌شود

و فراموش مي‌شود

طي كن شبي مرا

و تمامم كن! »

 

آسيه اميني، ماهنامه هفت، شماره 2

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»

۲ دیدگاه برای “دیگر رها شده ام…از این رهایی انگار!”

  1. lalehashck گفته:

    salam khanomi
    khobi?
    maman khobe?

  2. ري را گفته:

    سلام سولماز جون . فاصله – دلتنگي – دوري – تنهايي و … عاشقي ….اينا جز واژه هاي غم انگيز هستن كه اكثر ماها گه گاه دچارشون مي شيم . نميدونم گاهي فكر ميكنم ادما هراز گاهي به هر كدومشوم نياز دارن . گاهي با خودشون خلوت كنن . گاهي فاصله باشه تا ميزان دوست داشتنشونو بفمن و …

    دوستت دارم خانمي …
    هر چه خوب است برايت ..

دیدگاهی بنویسید