براي از “تو”سرودن بهانه لازم نيست….

۲۹ خرداد ۱۳۹۰

“اگر دو چشم روشن “عشق”تو را نگاه كند ،
“تو”!ديگر از آن خويش نيستي….

1:

و با اين اوصاف روزهاي “بي تويي” يعني بي كلمه بودن،نيستي و “نهايت “درد”
و “با تو بودن” براي من تمام آرامش است
و “دلتنگي”سخت است و دشوار …..

چو نی گر نالم از سوز جدائی….

۲۵ اسفند ۱۳۸۹

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

این غزل را با صدای استاد لطفی بشنوید.

1:
سال هشتاد و نه خورشیدی هم تمام می شود این روزها،از نیمه ی تابستان خاطرات بسیار خوبی به ذهن روزشمار ضمیمه شد …روزهایی سبز،با طراوت و گاه با دلتنگی وسیع که هنوز ادامه دارد…روزهایی لبریز از بهترین دقیقه های به یاد ماندنی…که خیلی دوست داشتم و دارم آن لحظه ها را…هنوز راه پر فراز و فرودی در پیش است و باید ساعی تر بود…هنوز دلم بوی دوست،بوی شکوفه،عطر بهآر و “عشق” را با تو کم دارد..

2:
نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهت

خـدای را که مبادا دل از نشانه بیوفتـد..

3:

پیشاپیش فرا رسیدن بهاری دیگر را به همه ی دوستانم تبریک می گویم و بهترینه های زندگی را دعاگویم…

با احترام فراوان برایتان.

.

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

آآآآآآآآآآآآآآآی!دلم!پروانه!کجایی دوست نازنینم!ایران (تهران) یا واشنگتن دی سی!تولدت مبارک عزیزم….
همینقدر که به یادت بودم و هستم و دعاگو،بد نیست….
کاش یک خبری می گذاشتی از خودت!!!!
من،نیکو،ماری و….هنوز دوستت داریم و منتظر بودنت و نوشتنت و حضور پر رنگت هستیم….
***

گفتم: گل

گفت: بهار

گفتم: با یک گل بهار نمی‌شود

گفت: چه یک گل، چه هزار گل بهار برای آمدن بهانه نمی‌خواهد.چقدر خوب می شد اگر این بهآر نیامده ببینیمت…چقدر حرف برای تو و نیکو و ماری دارم….چقدر خنده…اشک…بوسه…کاش بیایی و ماری بیاید تهران و 4تایی برویم دربند و درکه وتجریش و جاهای خوب با دوستان خوب…
1:
بیا که سخت منتظریم…

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

۲۸ دی ۱۳۸۹

گفتم: آیه ای بخوان

آیه نیست این‌که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار

دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک.

 

«شرق بنفشه، شهریار مندنی‌پور

 

1:خوبم،اگر خوب نبودم و سرشار از شعر نمی توانستم اینهمه آشوب دلتنگی را تاب بیاورم…همینقدر که هنوز نوشته هایم بوی غزل و رباعی و دو بیتی می دهند باعث تسلی ست و الا این همه روز مرگی را طاق کشیدن کار من نیست!شبها “سعدی” می خوانم به قول دوستی،”سعدی درمانی”هنوز جواب می دهد …وگر نه من کجا و این همه خمار مستی کجا.هیچ چیز این روزها جز صدای شجریان آرامش  خیال نمی دهد …

دو چشم مست می‌گونت، ببرد آرام هوشیاران

دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران

گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران

خودم،با “تو”تمام مي شود براي هميشه ….

۲۲ آبان ۱۳۸۹

بار سنگینی در پشت سر اینجا و آنجا روی مسیرم ریخته است،از اينكه “عشق”را توي دستهايم مي فشارم سبكبالم و با هم بودنمان را عاشقتر…

آخرين پي نوشت:

مرا
تمنای ِ تو در سر است
نه شعر
نه مرگ
نه زندگی
مرا
تمنای ِ تو در سر است
اگر که زندگی باشی
یا شعر
یا مرگ

عليرضا روشن

اندازه ي تمام جهان دوست دارمت…

۵ مهر ۱۳۸۹

چقدر با تو بودن را دوست دارم …چقدر خالي روزهاي بي تو بودنم درد مي كرد…تمام خالي اتاقم…خالي نوشته هايم.. خالي روزهايي كه دوست داشتم دريا مرا سخت و تنگ در آغوشش بفشارد…

مي داني!

.در زندگي روزهايي هست كه حتا وقتي خودت نباشي ،مرور خاطرات مشتركمان اين حس زيباي دوست داشتني را در من مرور خواهد كرد…

ساده و زلال و صميمي دوست دارمت…

1:

راستی هیچ می‌دانی
من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم؟
چقدر ستاره نشاندم؟
…چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟
رسید،
اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.

سید علی صالحی

دیگر رها شده ام…از این رهایی انگار!

۷ شهریور ۱۳۸۹

بی‌قراری است گمانم. دیگر مدارا نمی‌کند، تاب نمی‌آورد، بی‌وقفه به در و دیوار می‌کوبد؛ درمان دارد اما جبر جغرافیایی مانع می شود و می خواهم تمام بزرگراهها و فاصله ها را توی مشتم جمع کنم و بریزم توی جیبم و پرواز کنم در هوای بودنت خیره خیره نفس بکشمت….

…..!رفتم تا همانجا كه تو روزگاري جواني كردي و عاشقي!اما تمام مغز استخوانم سوت کشید…چقدر عاشقی جنبه می خواهد و تاب آوردن سخت است!

خوبم اما بیشتر دلتنگ ،دیروز هم که خیلی آسمان ذهنم مه آلود بود بس که بحثمان شد و کوتاه شدند کلماتم…کاش هرگز1:

 نيمه يك راهم

كه گم كرده است پايانش را و

فراموش كرده آغازش را

 

مثل قطاري كه ريل را به ياد نمي‌آورد

و كودكاني را كه عصرهاي منتظر،

دست تكان مي‌دادند عقربه‌هاي تند گذر را.

مثل رودي كه در ميانه راه پشيمان شده از

رفتن

و پايش نمي‌رسد به كوه زاينده.

مثل ستاره‌اي كه از چشم خدا افتاده،

ول شده‌ام در خيابان شلوغ شب.

 

سرنوشتم انتظار كشيدن حادثه‌اي‌ست

سنگي به سمت قطار ايستاده پرت نمي‌شود.

رود تشنه فرو مي‌رود در خاطرات ابر

ستاره‌اي كه «شمال» نيست گم مي‌شود

و فراموش مي‌شود

طي كن شبي مرا

و تمامم كن! »

 

آسيه اميني، ماهنامه هفت، شماره 2

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»

ما جنگل انبوه دگرگوني…

۱ شهریور ۱۳۸۹

«دوست داشتن» و «دوست» داشتن،‌ دو مفهوم متفاوتی هست اما ،وقتی کسی را در جایگاه دوست انتخاب می کنم شدت و ضعف ندارد یعنی اگر حضورش کمرنگ باشد به مرور حذف می شود که اینطور نبوده و نشده خدا را شکر!فرشته-نیکو- هانی-هانا-ماریا-سارا-ندا -سلاله -الهام-ماری -نسرین در بلژیک -مریم در کالیفرنیا و پروانه در واشنگتن دی سی و لیلا در ونکوور و دوستانم در ایران نیز مستثنی از این دوست داشتن نیستند!

امرور روز دیگریست و روز پزشک !

این روز را به دوستان نازنینم”محبوبه-زینب معرفی زاده و لیلا معین و

خواهر بزرگترم صمیمانه تبریک می گویم.

همانگونه که در سخت ترین دقیقه های دردمندانه ی یک بیمار همراه  و همیاری دلسوز و بی دریغ هستید بی تردید،به دستهای مهربان “خداون مهربان”نزدیکترید و نزدیکتر.همیشه و هنوزهای زندگی  روزهایی بلند و باطراوت فرا رویتان باشد.

1:

همه ی آنچه ما هستيم به وجود می آيد
با انديشه هايمان.
با انديشه ها مان،
ما جهان را می سازيم.

2:

زندگی کوتاه است
زمان به سرعت باد می گذرد
آشکار ساز گوهر حقيقی را
پالوده کن
ذهن و قلب را
تا شادی را به کف آوری.
مهربانی کن؛ رحيم باش
بخشنده باش؛ نيکو عمل کن.
تمرکز کن.
درک کن.
بيدار شو.

3:

آرامش عدم حضور تضاد نيست،
تقواست، و
باور،
نمودی از عشق،
صداقت و اعتماد

با احترام فراوان:

سولماز .م

عزیزم،هدیه ی من برات یه دنیا عشقه…

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

من تمام نشانه هایی را که دوستشان دارم توی تقویم روی دیوار اتاقم لایت می کنم،شبیه “روز تولد فرشته ی عزیزم”که همین امروز بود و من نتوانستم به موقع خودم را به اداره ی پست برسانم و دستمالی که برایت گلدوزی کردم برسانم به دستت تا یک دل سیر بخندی!

اما !سالهاست به این نتیجه رسیده ام که فاصله،دلیل بر فراموشی نبوده و نیست و نمی تواند باشد.محبت و مهر شما آنقدر روی نگاه کلماتم نشسته که خودشان نیز نمی توانند به تصویر بکشندتان.

تو را وقتی دیدم که منتظر نشسته بودی و بیقراریهایت را شعر کرده بودی و گذاشته بودی توی صفحا ات که مارلیک-وردپرس نام داشت ،حالا خواهر کوچیکه ی خانواده ی محترم نقاش زاده های بلاگستانی!

همان روز به رویا گفتم خیلی دوست داشتنی ست نوشته های دخترک،ساده،روان و سرشار از صمیمیت و پاکی درونت.حالا همانی با نقش مادرانه ات برای صدرا  و همسری همراه برای پدرانه های محمد صدرا و دوستی دور اما خیلی نزدیک به پنجره ی دوستیمان.

“فرشته !فرشته !فرشته ی عزیزم!

می دانی … من تو را پشت این در بسته دوست دارم که گاهی باز می شود و تو از ان وارد می شوی و در استانه اش برای لحظه ای با ان نگاه ارام می ایستی … به من لبخند می زنی … مرا می بوسی. من می خندم و تو وارد می شوی.
همان در که دیرتر باز می شود و تو با ان نگاه که حالا بیشتر گنگ است و دور خم می شوی و در استانه مرا باز می بوسی. و می روی.

گاه و بیگاه چیزی در ذهنم دنگ دنگ می کند. فکر می کنم: «اگر اینبار بماند؟» نگرانم. اگر بمانی ؟ و هراس می آید.

من تو را آزاد می خواهم. من تو را بدون حضور من در زندگیت دوست گرفتم.
آزاد می خواهمت.
من خودم را آزاد می خواهم.
دوستت دام. گاهی … هر وقت که می توانی به دیدارم بیا. تولدت مبارک

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

هنوز هم برای تو(ر- الف-پ)عزیزم!

خيلي چيزها بر حس و حال نوشتنم اثر مي گذارند … به سادگي.خيلي چيزها روي نوشته هايم اثر مي گذارند … اينکه الان در اين لحظه که مي نويسم دوستت دارم … …امروز آسمان  ابریست … پنجره را باز مي کنم و باد و باران رويم مي ريزند … در ميان قطره ها سعي مي کنم اين حس را بفهمم … و نمي توانم … و دلتنگي باز سرريز مي شود در دلشکستگي.
ازچيزي دلتنگم … از چيزي دلگير … و … من به کف دستهايم نگاه مي کنم … و حسي در نوک انگشتهايم بزرگ مي شود. از جنس درد. خودکارم هم بوی فاصله میدهد این تابستان !که نمی توانم تاب بیاورمش!

!!

فاصله شکل درد گرفته است … و تنهايي.هنوز چيزي هست که بوي تو را مي دهد.باورت مي شود؟

دوري از آن که دوستش مي دارم … يکجورهايي اين همه رويم سنگيني مي کند و سرريز مي شود…

1:

تنهايي خاصيت خودش را دارد. هرچه تنهاتر، نزديكتر. در ميان هياهوي دلپذير جمع فاصله ها انگار طولاني ترند.
مي داني … اينجا تنها نشسته ام … سالهاست كه تنها نشسته ام… و تو نزديكي … نزديكي. انگار هيچوقت اينقدر نزديك نبوده اي.فكر مي كنم كه ندانستن گاهي نشانه اي است. كاش مي دانستي… شايد انوقت فاصله ها باز قد مي كشيدند … نه؟

2:

بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را.

شفيعی کدکنی
آيينه ای برای صداها