بایگانی برای ‘روزنگاشت‌ها’ دسته

دلم گرفته و باید سریع گریه کنم…

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۸۹

 

با محبت و ع ش ق به: ر- ا پ

دلم برایت تنگ شده است. تو هم منتظری،من هم .!

1:

 من از اين نگاه هاي خالي چقدر مي ترسم … و از امكان … و از تلاقي. نگفتي … تا به حال عاشق شده اي؟ به اقيانوس يا به باد … يا به آن شب دور كه سالها پيش گذشته است؟ گمانم نه. از نگاهت پيداست. از نگاه كردنت به آسمان … و به دور. زاويه ها حرف مي زنند؛ نمي دانستي؟

2:

وقتي مي بارد، من به آفتاب فكر مي كنم، وقتي مي تابد به سايه. وقتي مي وزد به سكون فكر مي كنم و در حس آرامش برگ به جريان آب. در آنِ آزادي به عشق … و در وقت سفر به تو.

3:

خسته ام. نمی بينی … حرف ها بيان دلتنگی نيستند. حرفها جواب تنهايی نيستند. تنهايی که من اينجا در پيله اش افتاده ام و تو انجا. حرفها مرا به تو نمی رسانند. حرفها حتی تو را به تو نمی رسانند. حرف ها دليل من نيستند. حتی دليل تو هم نيستند. انگار تنها دليل وجود خودشان هستند. عين بيهودگی.

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

یکشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۸۹

خوبم .آرام و سر صبر و پر حوصله…خواستم هنوز به روز نكنم آبي ترين خلوت شاعرانه هايم را …اما!”عشق”كار خودش را كرد و دستم را برد بسوي كلمه شدن!هنوز در نيمه ي مردادماه نشسته ام پشت پنجره ي رو به كوچه ي بازيهاي كودكيهايم.هنوز صداي پدر توي گوشم مانده كه صدايم مي كرد چرا دمپاييهاتو نپوشيدي سولماز!هنوز وقتي عكسش را روي شانه ي ديوار نگاه مي كنم اندازه ي همه ي اين بيست و پنج سالي كه خالي جايش توي تمام دلتنگيهايم درد مي كرد ابري ام مي كند!هنوز رديف عاشقانه ترين غزلهايم خودش است …اما !اينروزها كه آغشته شدم به سبزترين نبض عاشقي …بيشتر طبعم مي جوشد و بيشتر غزل مي شوم و بيشتر جاي خالي هر دويشان بارزتر مي شود!
شبها با “طنين گوشنواز”همايون شجريان”به خواب مي روم و برگه هاي ترجمه هايم روي ميز مي ماند با يك ماگ بزرگ كه فقط جرعه جرعه زلالي آب مي نوشاندم از تمام آفتابي ترين گرماي تابستان…
خواستم بنويسم بي نهايت ممنون دوستان نازنينم هستم كه جوياي حالم بودند و زنگ مي زدند و كامنت مي گذاشتند كه دخترك برگرد بنويس!
من هستم و تا روزيكه هستم مي خوانم و مي نويسم و دوست دارم در منحني لبخندت بايستم و هميشگي ترين بماني برايم تا  يك دل سير تماشايت كنم!حالا كه عشق گريبان شاعرانه گيهايم را گرفته و فاصله شده ديواري براي رسيدن من و تودر داناترين دقيقه هاي شوريدگيها…مي خواهم انروز كه دير يا زود مي رسد قول بدهي با هم اينجا را بنويسيم و بعدترها هم كودكانمان بخوانند اين همه دلدادگي و دوست داشتن را.

پي نوشت 1:
ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی

و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی

ای آنکه عطا کننده بسیار در برابر اندک منی

ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی

ای آنکه عطا کننده ای به کسی که نخواهد و کسی که نشناسد

رحمت عطا کن از مهر خود بر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را

و دور گردان بدی ها را…

بیفزای از فضل و بخشش ات بر من ..”

– دعای ماه رجب –

2:
يا من ارجوه لکل خیر…

ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی

و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی

ای آنکه عطا کننده بسیار در برابر اندک منی

ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی

ای آنکه عطا کننده ای به کسیکه نخواهد و کسی که نشناسد

رحمت عطا کن از مهر خودبر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را

و دور گردان بدی ها را… بیفزای از فضل و بخشش ات بر من ..

و خاطرات تو هی گریه می کند در من…

سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۸۹

 

این وب سایت را تا مدتی که نمی دانم چقدر خواهد بود به روز نخواهم کرد. نوشتم که شرمنده ی حرام شدن کلیک دوستان خوبم نباشم.

معتقدم زمانی برای هرکدام ما می رسد که احساس می کنیم نیازمندیم به وقفه، به ایستادن و پشت سر را نگاه کردن و پیش رو را پاییدن. برای من آن زمان حالاست.باور دارم که آنچه که هستيم، اگر نه همانچه است که خواسته ايم که همانچه است که مي خواهيم … که اگر چيز ديگري هست که مي خواهيم باشيم… يا جاي ديگري هست که مي خواهيم باشيم … اگر آنرا بخواهيم، حقيقتا و از ته دل، به آن دست خواهيم يافت. اما مي دانم که اين بيش از آنکه براي نجات  خودم  باشد براي راحت کردن خودم از اين عذاب روحي است. از ناتواني ام در عوض کردن فرمولهاي اين دنيا. و از کوچکي ام.

1:

چيزها ماندني نيستند … تو ماندني نيستي و من ماندني نيستم. و مفهومي هست که گم شده و من پيدايش نمي کنم و در ميان اين همه دست و پا زدن که نمي دانم براي چي هست خسته و گنگ مانده ام.جلو را نگاه مي کني و مي بيني که هيچ جا نيستي .. هيچ چيز نيستي … که هيچ چيز هيچ چيز نيست….

2:

نيـايــش      

        ما جنگل انبوه دگرگوني.
        از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، ‌برهم پيچ:
        شلاقي كن،‌و بزن بر تن ما
        باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.

قطعه ای از شعر نيايش – سهراب سپهری

همه چی آروم نیست!

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

چرا نمی گويند
که آن کشيده سر از شرق
-آن بلند اندام
سياه جامه به تن،
دلبرِ دلير
ز شاهراه کدامين ديار می آيد
و نور صبح طراوت
بر اين شب تاريک
چه وقت می تابد؟

در انتظار اميدم،
در انتظار اميد
طلوع پاک فلق راچه وقت آيا من
به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم ديد؟

از حميد مصدق

دلم یکنفر را که دوست دارد کم دارد اینجا ،جبر جغرافیایی آرامشم را هاشور می زند…فاصله را بیزارم…آی!

من و این صدای باران….

یکشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۸۹
نمي بينيد كه من دوباره دارم ”حس“ را تجربه مي كنم با همه ي دردش اما نسبت به يك غير ممكن ديگر؟ يك جاي ديگر؟ كه من از جدا شدن از انچه كه پشت سر دارم و از فضاي ناآشنا گيجم و تبدار؟ و انچه از ان پروا دارم نه عشق گذشته كه اين حس مغشوش ست؟

اينجا من از عشق جديدي در فرم يك ”مرد“ و ” ازدواج“ و ”تصوير يك خانه“ و ” بچه دار شدن“ و ” و به خوبي و خوشي زندگي كردند“ سخن نمي گويم … مطلقاً. توضيحش شايد به اندازه ي خودش بي ”معني“ باشد . بايد باور كرد كه ما همه ي معاني را نمي دانيم و اين همه تلاش براي به لغت درآوردن مفاهيم دروني انسان شايد از اساس نادرست است. مثل اينكه بخواهي حس بتهوون در سمفوني شماره ي هفت را به كلام بياوري…. در حالي كه حس در همان جريان موسيقي است و بايد به آن گوش كرد و تن سپرد و از لقلقه ي كلام پرهيز كرد.

توصيف كردني نيست اما اين حس در من مثل باز بودن پنجره هاست رو به بيرون، بعد از اين همه در خود فروماندگي. عاشقي نيست. مايه ي يكي شدن است با آنچه كه در بيرون از من جريان دارد. مثل آمدن بهار و حس جوانه زدن. شايد مثل اينجا كه فروغ مي گويد:

 

چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوش چون صداي دوردست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه ميچيندد
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد …
ديگر نمي بينم

—————

لیلا ی عزیزم ،چقدر این نوشته ات در مورد حالای من صادق است….

 

مانند نسیم می‌پرم، بی‌پر و بال

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۸۹

كاش كشف يك حقيقت، حقيقت متضادي را پيش نمي آورد و كاش هر دو حقيقت صحيح نمي بودند.

نامه به کودکي که هرگز زاده نشد
اوريانا فالاچي

مرا دلی است گرفتار عشق دلداری

چهارشنبه, ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

استاد “يوگا” مي گفت:
بده ،ببخش با “عشق” انتظار هم نداشته باش .تشكر هم نپذير و توقع يك لبخند هم نداشته باش.چيزي را كه به كسي مي بخشي تصور نكن كه به فرد بخشيدي!او ” را تصويري از “خدا “بدان و تصور كن كه به خدا” داده اي …با “بخشش” در راه خداست كه متبرك مي شوي و به “نشاط” دست مي يابي.

پي نوشت 1:
زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر مي شوند ،پس هر موقع در قسمت تاريك زندگي قرار گرفتي بدان بي ترديد “طبيعت” مي خواهد از تو تصويري زيبا بسازد.

کمی بعد از تحریر:

پنج شنبه 23 اردی بهشت ماه بعد از بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ،با محبوبانه ی بلاگفا قرار گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم در لابلای شلوغی و ترافیک و گرمای طاقت فرسای تهران این بهترین  اتفاق سف یکروزه بود ،بعد تر هم آقای حجت دانشجو – همسر محبوب عزیزم نیز در پارک ” لاله” به ما پیوستند….دقایق بسیار خوبی بود…جای تک تک دوستان مشترکمان خالی بود،مخصوصا “ماری ” عزیزم…

تصمیم داشتیم برای خرداد– تیرماه ،به یزد برویم ،اما دوستان یزدی منصرفمان کردند و گرمای هوا را خاطر نشان نکودند و گفتند برای آن تاریخ بهتر است برنامه ریزی نکنیم!انشا ئ لله در خوش آب و هوا ترین فصل سالهای آینده یزد گردی را بهانه ی دوستیهایمان کنیم و دوستان نادیده ی وبلاگی عزیز را از نزدیک ببینیم.

مگر از وفای عهدی که نه بردوام داری

دوشنبه, ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیده ای
و هزار چیز دیگر.

عباس معروفی

پی نوشت:

اردی بهشت انگار دارم دوست می دارمت .

و باران که آمد…تمام دلم را به دستش سپردم

پنج شنبه, ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

به باران نگاه کن تا تمامی احساس طراوت و مهربانی را یکجا در پهنای بیکرانه ترین زلالی اش ببینی.

وآنچه را که در خود می جویی را در گستره ی شفافیت و آرام بودنش پیدا کنی…همین باران دلی پر از آرامش و

قلبی آکنده از سخاوت دارد که بر همه می بارد و کویر و دریا و جویبار را سیراب می کند و “اردی بهشت ” را

گلزاری سرسبز و پر از شادابی و شگفتی می کند که عمیق شویم و فراموش نکنیم این همه لطافت بهاری را….قدرتی که باران دارد غیر قابل تصور است اما!او از دستهای مهربانی جان می گیرد و جان می بخشد “هستی “را که در وصف نیز نمی گنجد…چقدر صبورانه ابرها را در آغوش می گیرد و روی دستهای آسمان ،این پا و آن پا می شود…آنگاه تو ! می توانی در بکرترین زوایای شب ،پنجره را باز کنی و بگذاری قطره ها دستهایت را خیس کنند و شیشه ی پنچره ی اتاقت را بوسه باران….خدای من!چقدر خوب که نعمت به آسمان نگریستنت را به من بخشیده ای،تا خیره- خیره نفس بکشمت و آرام،زیبا،قدرتمند به ارادده ات  مسیرهای فرا رویم را عبور کنم و تمرین برای خوب بودن”کنم….

پی نوشت 1:

قانون جذب “را دوست دارم و همیشه تکرار میکنم،بخشی از زندگیم شده…..بکارگیری این قانون جاودانه خیلی کمکم کرده تا به مرز بی تفاوتی در حاشیه ها برسم…و به اندیشه های غالب توجهی نکنم…

انیشتین ” می گوید:

به کاشتن بذرهای خود ادامه دهید چون نمی دانید کدامیک رشد می کند،شاید همه ی آنها .و از دیروزتان- درس بگیرید و در امروز – زندگی کنید ،به فردا امیدوار باشید و از پرسیدن باز نایستید….

2:

یک جفت “مرغ  عشق” خریده ام….خیلی دوستشان دارم…روزهایی که خانه هستم بیشتر می بینمشان ،ساعت 6 صبح مشغول دانه خوردنهایشان می شوند و از 8 صبح شروع می کنندبه صحبت و آواز خواندنشان و نزدیک به ظهر هم که صدایشان پر است توی خانه و شب تا صبح در سکوتی مبهم در آغوش هم بسر می برند.هفته ای یکبار هم بهشان “سیب ” می دهم و وقتی باران می آید ،پنجره را باز می کنم  و قفسشان را می گذارم روی یک صندلی مقابل پنجره…”عشق” می کنند…دنیایی دارند….کاش زبان پرنده ها را می فهمیدم…برایشان اسم گذاشته ام…پرنده ی نر را “بانی” صدا می کنم و ماده را “نیکا…به محض حرف زدنم با آنها،ارتباط برقرار می کنند و پاسخ می دهند…خدایا !ببین خودت چقدر زیبایی!

3:

اگر حال و هوای خوبی داری به این دلیل است که افکار خوبی در سر داری.                      “راندا برن”

اردی بهشتتان مبارک.

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم….

جمعه, ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

اردی بهشت از راه رسیده و باران گرفته آسمان بهشتی ترین ماه از بهآر را…همیشه از زیباترین ماههای سال برایم آبان بوده و تکه ای از بدیع ترین ماه بهآرگون…دلم همیشه اردی بهشت می خواهد و من و تو و شبنم روی گلبرگهای خیس از باران شب و ابرهای پشمکی توی آسمان و عطر سبزه های تازه  سر برآورده از دل خاک و این همه طراوت و زندگی….بی تردید آنچه را که زندگی عمیق می دانم با “امید “است که جان می گیرد…

1:

اردی بهشتتان ،لبریز از عطر بوسه و عشقهایی مانا باد…که چه وصف ناشدنی ست  این حس سرشار.